تبليغاتX
پارسای میتل

عجب چند روزی را باهم گذراندیم فقط آرامش بود و احساسی دو جانبه که از درون وجودمان فوران میکردو روی تن و بدنمان به مانند گدازه هایی داغ جاری میشد.........

هیچ زمان فراموش نخواهم کردچند روزی را که با همه ی دلواپسی و نگرانی در آغوشت گذراندم..........

با چه مکرو حیله ای مجوز سفرنامه ام صادر شد.سفری که فقط برای تو و به خاطر بودن در کنار تو بود.از قبل مکانی را که قرار بود در آنجا اتراق کنیم هماهنگ کرده بودم.ولی هماهنگی از فاصله ی هزار کیلومتری آن هم بدون اینکه جا و مکان را قبلا دیده باشی کار چندان راحتی نبود.....این همه راه را داشتم می رفتم به امید اینکه با تو و در کنار تو باشم اما اگر در مورد شماره تلفنها،آدرسها و زمانها کوچکترین اشتباهی صورت گرفته باشد چه؟! اگر تو به موقع نرسی چه؟؟

می توانستم سرم را بندازم پایین و دست از پا خطاتر بدون اینکه آتش عشقم ذره ای خاموش شده باشد ناکام برگردم ،ولی به سرخوردگی و اعصاب خوردیش اصلا نمی ارزید..این همه برنامه ریزی و هماهنگی ،این همه فیلم بازی کرده بودم که چند روزی را در کنارت بگذرانم حالا...نه! فکر اینکه برنامه ریزی هایم بهم بخورد و نتوانیم این چند روز را با هم بگذرانیم دیوانه ام میکرد..............

یک شب زودتر از تو رسیده بودم....خدارا شکر، صاحب خانه کلید به دست منتظرم بود......همه ی موارد ایمنی را که بایستی رعایت میکردم.....ساعت ورود و خروجمان.......جواب دادن به تماسهای تلفنی (آخه تو هنوز نرسیده بودی و شاید تماس می گرفتی).......و حتی صدای زنگ خانه و اینکه اگر تو باشی رمزدار زنگ خواهی زد و اگر صاحب خانه باشد ابتدا یک زنگ و سپس دو زنگ پی در پی.........رابارها و بارها با صاحب خانه مرور کردیم. سپس او مرا بغل کرد و بوسید و رفت، رفت و منو با  خانه ای  بزرگ و پراز اتاق و یک حیاط پر از باغچه و گل  تنها گذاشت....شب بدی را باید می گذراندم......از یک طرف تو در راه بودی و نگران از اینکه مبادا خدایی نکرده به سلامت نرسی..از طرف دیگر برای اولین بار بایستی در خانه ای به این درندشتی تک و تنها در شهری غریب و بدون اینکه هیچکس بداند شب را به صبح میرساندم...تمامی در و پنجره ها را بار دیگر کنترل کردم،قفل بود....صدای تلویزیون را کم کردم اینقدر که حتی خودم نیز به سختی می شنیدم .نمی دانستم خوشحال باشم یا ناراحت....از طرفی خوشحال بودم که تا اینجای ماجرا به خوبی و خوشی سپری شده و از طرف دیگر از ادامه ی ماجرا و اینکه تو برسی و چه اتفاقاتی خواهد افتاد دل نگران و و دلواپس...فکر آینده و اتفاقات بعدش را هم اصلا ترجیح می دادم که نکنم... پتوی روی کاناپه را بغل کردم و سعی کردم که بخوابم.... اما مگر می شد با آن همه هیجان و اضطراب و ترس و دلهره خوابید....گرچه اصلا دلم نمی خواست که بخوابم ولی نمی دانم کی و چه ساعتی و چگونه   خوابم برد.....

.....نور آفتاب تمام پهنای صورتم را پرکرده بود چشمانم را به سختی باز کردم......تمام بدنم به خاطر چمباتمه زدن و کز کردن روی کاناپه خشک شده بود... نگاهی به ساعت روی دیوار انداختم .....یکه خوردم....ساعت هفت و چهل و هفت هشت دقیقه ی صبح بود....طبق محاسبات من بایستی تو حدود ساعت 6 صبح می رسیدی .....وای نه! نکنه من خواب موندم و تو هر چه زنگ زده باشی من صدای زنگ در را نشنیده باشم؟! نکند اتفاقی برایت افتاده باشد؟! نکند موقع در زدن همسایه های فضول شهرستانی تو را دیده باشند؟! نکند اصلا تو نیامده باشی؟! چه شبی را گذرانده بودم و با چه افکار ملیح و رو ح نوازی  به انتظار تو نشسته بودم.در آن شرایط هیچ کاری از دستم بر نمی آمد فقط باید منتظر می ماندم...انتظاری کشنده .....مگر عقربه های این ساعت لعنتی اصلا تکان می خوردند......با وجود اینکه ترجیح می دادم اصلا از روی کاناپه تکان نخورم و فقط بنشینم و منتظر باشم ولی فکر اینکه تو بیایی و من را با این حال و روز آشفته ببینی و حسابی بخورد توی ذوقت  ، مجبورم کرد که تکانی بخورم.......از درون کوله پشتی حوله ام را برداشتم و راهی حمام شدم ....از ترس اینکه مبادا بیایی و در بزنی و صدای زنگ را نشنوم درب حمام را باز گذاشتم .....حتی صبر نکردم که آب داغ شود.......لباسی را که برای دیدن تو خریده بودم برداشتم کمی چروک شده بود دیشب اینقدر فکر و خیال داشتم که فراموش کرده بودم لباسم را آویزان کنم ....حالا من بودم و یک لباس نسبتا چروک.....نمی دانستم تو کی می آیی و من فرصت اتو کشیدن لباسم را دارم یانه......با عجله شروع کردم دنبال اتو گشتن.........اخه چطور می شود توی خانه ای که 6 تا اتاق خواب و کلی کمد ممد دارد دنبال اتو گشت....مگر پیدا می شد.... گرچه مطمئن بودم که تو به لباس پوشیدن و مرتب بودن لباسهای من اهمیت خاصی می دهی  ولی بی خیال اتو شدم یعنی در آن شرایط اصلا حال و حوصله ی دنبال اتو گشتن را نداشتم......... لباسم را پوشیدم موهایم را سشوار کشیده و کمی آرایش کردم..... خودم را توی آیینه نگاه کردم......با همه ی اضطرابی که تو رفتارم موج می زد ولی مرتب و خوش سیما به نظر می رسیدم......از اون قیافه های تو دل بُرویی که داد میزند چقدر عاشقی و منتظر...... به آشپزخانه رفتم  زیر کتری را روشن کردم.......با وجود اینکه حتی مطمئن نبودم می آیی ولی انگار که خیلی دیرم شده باشد و همه ی کارهایم مانده باشد عجله می کردم.......همه ی چیزهایی را که برای اولین صبحانه ی دو نفره مان دیروز با صاحب خانه خریده بودم......روی میز چیدم.... کره ،پنیر،تخم مرغ،آب پرتقال ،شیر،مربا،عسل،خامه و..... به صبحانه هم خیلی اهمیت می دادی این را بارها و بارها از دهانت شنیده بودم  و برایت مهم بود که ببینی من چگونه ازت پذرایی خواهم کرد......ناگهان صدای زنگ در با صدای گوش خراش کتری هم صدا شد........قلبم ایستاد.خشکم زد.هنوز آمادگی روبرو شدن با تو را نداشتم.........هول شده بودم......در ان لحظه پشیمان شدم از اینکه چرا برای ملاقات باتو و بودن در کنارت اینقدر برنامه ریزی کرده ام و خودم را به آب و آتش زده ام..............نبایستی اف اف را جواب می دادم......از قبل قرار گذاشته بودیم که خودم برای باز کردن در بیایم........موقع رد شدن از سالن پذیرایی نگاهی به آیینه ی قدی توی سالن انداختم............با وجود استرس و دلواپسی ،موهایم را روی شانه هایم پریشان کردم و با  لبخندی مرموز و شیطانی و قلبی که هنوز هم فکر میکنم واقعا داشت از سینه بیرون می آمدبرای باز کردن در  راهی حیاط شدم................

انگار صدای قدمهایم را که پله های حیاط را دو تا یکی  و با عجله پایین امده بودم ،شنیده بودی......یا شایدم صدای ضربان قلبم را شنیده بودی........ که به آرامی گفتی......میتل در رو باز کن..........منم.

+ نوشته شده در  پنجشنبه چهاردهم آبان 1388ساعت 17:3  توسط میتل  | 

بعضی وقتها اینقدر از چشمم می افتد که شک می کنم واقعاً عاشقش بوده ام؟یعنی روزگاری برای بودن در کنارش جان می داده ام؟!.......عجب خری بودم من.........و الان نیز خرتر که با بوسه ای زیرکانه و آغوشی که من هنوز هم از نبودش دچار یک نوع سرخوردگی و واماندگی می شوم ،آنچنان گرمم می کند که یادم می رود دقایقی پیشتر چقدر احساس خربودنم اوج گرفته بود..............................

آخرش ما که نفهمیدیم این چه عشقی است که گاهی این چنین آتشین و گاهی آن چنان حال به هم زن می شود......................؟!

هم بودنش مایه ی عذاب است و هم نبودش.اصلاً مانده ام این عشق و وابستگی را خدا چرا در وجود ما آدمها نهادینه کرد؟! در عین وابستگی می خواهی که نباشد،رهایت کند،به حال خودت بگذاردت و برود،ساعتها که نه حتی روزها ازت دور باشدولی همین که حس کنی حضورش کم رنگ شده ، چارچنگولی دوباره دلت براش بتپه و هواشو بکنی و بخوای که فقط مال خودت باشه......بعد که دوباره به دستش اوردی و فهمیدی که نه بابا هیچ خبری نبوده و حتی یه لحظه هم قرار نیست رهات کنه.......وای نه.......میخوام نبینمت.........میخوام رهام کنی......بابا برو به زندگیت برس......بزار یه ذره تو تنهایی بلولم............فکر میکنی هیچ وقت تو این مملکت این موضوع که هر وقت دلت خواست بری، هر وقت دلت خواست نباشی ،تفهیم بشه واسه دیگران.............؟؟!!!

 

+ نوشته شده در  سه شنبه دوازدهم آبان 1388ساعت 9:43  توسط میتل  | 

هنوز قصد داشتم بیام از شاهکار پارسا تو کنفرانس دادن بنویسم که آقا تر زد به همه چی !

یکشنبه پارسا باید در مورد پوشش بدن جانوران کنفرانس می داد.از اونجایی که باید کلی جک و جونور رو درست می کردیم با پوششای بدنشون دست به دامان اینترنت شدیم. مگه پیدا می شد !

حالا پوشش بدن سگ و گربه و شیر و پلنگ معلومه ولی خوب باید از کجا می فهمیدم پوشش بدن پشه و کفش دوزک چیه.....یا مثلا پولکای بدن ماهی با فلسای بدن مار چه فرقی داره........؟!خلاصه هر چی سایت و وبلاگ جک و جونور دار بودو گشتیم.......بعد از ساعتها نت گردی  یه سری عکس و مطلب پیدا کردیم.......بعدش یه ماکتی که از ساعت ۹ شب تا ۴ صبح منو بیدار نگه داشت ،درست کردم و بعد از اینکه کلی برای آقا پارسا مطالب سرچ شده رو خلاصه کرده ،به زبون بچه گونه نوشتیم ، پرینت گرفته روی یونولیت چسبونده و یه عالمه هم براش توضیح دادیم و کلی هم اون برامون توضیح داد .....روونه ی مدرسش کردیم.....آهان تازه ۳۰ تا تخم مرغ شانسی هم برای همه ی کلاس و معلم خریدیم که مثلا آقا می خواد یه کنفرانس بده.....

 از زمانی که پارسا رو رسوندم مدرسه  آروم و قرار نداشتم فکر اینکه سر تخم مرغ شانس ی ها با بچه ها دعوا کنه که مثلا خودم خریدم و چرا مال شما بهتره......فکر اینی که یکی به ماکتش دست بزنه و یا یه تیکش کنده بشه و پارسا بزنه زیر گریه و دعوا کنه......فکر اینی که مطالبی رو که باید تو کنفرانس بگه ،یادش بره یا اینکه هول بشه .......دل تو دلم نمی ذاشت......سر کا ر همش منتظر بودم که زودتر این روز تموم بشه و من برم دنبال پارسا........صبح که به خاطر تحویل دادن یونولیت و ماکتو وسایل اقا پارسا دیر رسیده بودم ظهرم یه چیزی رو بهانه کردیم و از سر کارزدیم بیرون............

با دیدن معلم خندون و چهره ی بشاش پارسا کمی از اظطراب و استرسم کم شد.........

پارسا عالی بود مثل آدم بزرگا کنفرانس داد ....مسلط......با معلومات و اطلاعات کافی تازه اخرشم به بچه ها می گفت که اگه سئوالی ندارین بریم موضو ع بعدی.............اینارو معلمش گفت .معلم جوون و خوشکل و خوش هیکلو خوش تیپ پارسا که پارسا حسابی دوسش داره و به قول خودش عاشقشه.

خستگی و بیدار خوابی شبونه ارزششو داشت .............نمی دونین با چه حرص و ولعی پارسا رو تو بغل گرفتم و بوسیدم......وقتی جلوی مادرو پدرایی که اومده بودن دنبال بچه هاشون این جوری از پسر کوچولوی من تعریف می کرد انگار که دوتا بال در آردمو دارم هی می رم بالا و بالاتر...............

موجود دوست داشتنی با شنیدن این موضوع خیلی ذوق کرد البته نه به اندازه ای که من ذوق مرگ شده بودم......چون همه ی کارا رو دوش من بود و آقا ککشم نگزید و اصلا درک نکرد که این میتل بیچاره چقدر از خودش مایه گذاشته تا پسرش تونسته  اینجوری سر بلندش کنه.

ولی چه فایده که این ذوق مرگی  من زیاد دوام پیدا نکرد و ...............

+ نوشته شده در  چهارشنبه ششم آبان 1388ساعت 11:58  توسط میتل  | 

تو که نیستی ......میشه اومد اینجا و راحت هر چی که دلت می خواد از دلت نشات میگیره بنویسی و بری.........

بنویسی برای کسی که نمی دونی و مطمئن نیستی حتی نوشته هاتو می خونه........و چون نیست حتی انتظارم نداری که بخونه.........یعنی اصلا خوندن یا نخوندنشون مهم نیست......مهم اینه که تو در این لحظه، تو این حس و حالو شرایط دلت می خواد که بنویسی برای کسی که دلت حسابی براش تنگ شده و هیچ دسترسی بهش نداری.......ازت دوره فرسنگها......یا نه شاید قرنها......روزها هفته ها و ماهها...........و تو می نویسی فقط برای اینکه لحظه ای با نوشتن به او نزدیک شوی.

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و هشتم مهر 1388ساعت 20:45  توسط میتل  | 

همچین که سنت از ۳۰ می گذره دنبال هر راه حلی واسه جوونتر موندن میگردی حاضری انواع قرصای ضد چروک،لیفت صورت و سینه و شکم ......کرم دور چشم و غیره رو امتحان کنی تا بلکه جلوی پیری زود رس رو بگیری..........هر روز صبح با احتیاط صورتت رو تو آیینه نگاه میکنی و وقتی داری ایمدین مصرف میکنی با اعتماد به نفس کامل میبینی که حتی یه دونه چروکِ خط خنده ای هم که دور چشمت پدیدار گشته بود رخت بر بسته و رفته..........وقتی که همه ی آدمای جدید تو رو تو سن ۲۵ - ۲۶ میبینن و اصلا نمی تونن سن واقعیتو حدس بزنن اونوقته که دیگه مطمئن می شی ای ول بابا من هنوزم میتونم همون حس و حال دهه ی ۲۰ رو داشته باشم...............................

حس و حال دهه ی ۳۰ به مراتب درجاتش خیلی بالاتر از دهه ی ۲۰ زندگیه..............تر س و استرس و اضطرابی که تو اون دهه همیشه همراهیت میکنه تو این دهه جای خودشو به شجاعت و جسارت میده.......شجاعت و جسارتی که عمراً بتونی تو وجود یه دختر بیست و پنج شش ساله پیدا کنی...........

استقلال مالی که داری صورت حسابای بانکیت ، شغل و درامد و موقعیت اجتماعی که تو دهه ی سی به دست می یاری........اینا همه خوبه.................ولی تازه یادت می افته حالا که همه چی داری  کلی کار میتونی بکنی ......کلی برنامه ها میتونی داشته باشی ..............ولی در کنارش باید بار مسئولیت یه زندگی رو به دوش بکشی..........................

چرا باید تو سنی که هنوز همه فکر میکنن ۲۵-۲۶ سالته ؟تو موقعیتی که همه آرزو دارن کاش جای تو بودن.......تو سنی که شجاعت و توان انجام خیلی از کارایی رو که قبل نداشتی ،داری.......تو سنی که هر کاری تقریبا اراده کنی می تونی انجام بدی .......باید یه موجود دوست داشتنی وجود داشته باشه که مجبور باشی خیلی از کارایی رو که دلت نمی خواد انجام بدی مجبور به انجامش باشی؟!

چرا وقتی ۲۵ سالته اینقدر دلت می خواد زودتر شوهر کنی و به قول معروف سر و سامان بگیری.......تازه چقدر خوشبختی که همونی که دلت می خواد ،دوسِت داره همسر آرزوهات بشه...............

همه چی خوب باشه همه چی خوب پیش بره ولی الان دلت یه چیزایی بخواد که باید ازشون به خاطر اینکه تعهد دادی.......مسئولیت داری...........ازدواج کردی بگذری؟؟؟!!!

آدمی تغییر میکنه........منه یکی که خیلی تغییر کردم........طرز فکرم زمین تا آسمون نسبت به اون سالها عوض شده و تغییر کرده..............................................................

واینا همش تقصیر موجود دوست داشتنیه!

بعضی وقتا روشن فکری زیاد جسارتی به آدم میده که نگو و نپرس.وقتی یکی از ۱۹ سالگی افکارو عقایدش رو هی تو گوشت زمزمه کنه خوب معلومه که بالاخره موفق میشه طرز فکرتو عوض کنه.......................!

حالا موندم که این چیزایی که الان به دست اوردم.........یه زنگی ایده آل از نظر خیلی ها.......مسبب اصلیش کی بود؟؟!!!

........ چرا این موجود دوست داشتنیِ خودخواه میگه همه ی هر چی که داری از برکات وجود منه؟!

بله........! از برکات وجود اونه که شدم یه آدم جسور که حالا خودشم دیگه توانایی مقابله باهاشو نداره........................یه اسب سرکش که اصلا رام شدنی در کارش نیست.................

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم مهر 1388ساعت 13:7  توسط میتل  |